تبليغاتX
سکوت سرشار از ناگفته هاست
 

به كوچ پرستوها از ايوان خانه‌ام

به پژمردن اطلسي‌هاي باغچه ؛

به مرگ ماهي هاي قرمز

و پايان زندگي

 

اينك من مانده‌ام

تنها و بي پناه

با كوله‌باري كه شانه‌هاي

 نحيفم را

ياراي آن نيست

 

من مانده‌ام و چشمان نگران كودكانم

كه خيره مانده‌اند

به دستهاي خالي من !

 

من مانده‌ام و چشماني كه

 در پس مژگان

مي هراسد از تير زهرآلود

 

 نگاههاي گستاخ و بي شرم
 

 

آه مرا درياب ، مرد من

 

روحم خيال پرواز دارد

اما بال و پرم نيست .

پرواز را نياموخته‌ام .

 

من بي تو كيستم ؟

من بي تو چيستم ؟

كجاست هويت من ؟

 

خود را مي نگرم

با نگاهي خيره و مات

شبحي در آينه

آرام آرام رنگ مي بازد

+ آورده شده در  ساعت   به دست ... | 

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
کاش تنها نبودم
فکر مي کني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي ايد ؟
کاش تنها نبودي
آن وقت که مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسکي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي ايد
گوش کن
مي دانم که هيچ کس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف کنم
گوش کن
يکي بود يکي نبود
زني بود که به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن کلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشکر نشسته بود و کتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
کدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش که منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم که
بي نهايت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
که انعکاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديک مي شوند
يادم مي ايد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يک دسته مي کردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم که در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
کسي را دوست مي دارم

+ آورده شده در  ساعت   به دست ... | 
دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

+ آورده شده در  ساعت   به دست ... | 
 
صفحه اول
E-mail
آرشیو
عناوین نوشته ها
درباره
می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه
بگذرم و
دم نزنم

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM